نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 9:52 | لینک  | 

به نیمه تابستون رسیدیم . چهار گوشه ایران زمین پر از شگفتی است شما برای سفر کدام شهر ایران را انتخاب می کنید و چرا ؟ 

 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 7:12 | لینک  | 

دوستان عزیز متاسفانه دقایقی پیش با خبر شدیم دوست گرانقدرمان آقای محمدرضا کاظمی بخاطر از دست دادن برادر همسرشون داغدار هستند . ضمن تسلیت به خانواده محترم کاظمی و آرزوی مغفرت آن تازه سفر کرده به محض کسب اخبار تکمیلی از همین طریق اطلاع رسانی خواهیم نمود .

به اطلاع دوستان و آشنایان میرساند مراسم تشیع جنازه مرحوم بیژن حیدری فردا صیح (94/5/15) ساعت 10 صبح دربهشت سکینه کرج برگزار وپس از آن ناهار و مراسم ختم از ساعت 14 الی 16 در میدان دانشگاه حصارک ، بلوارتربیت معلم ،10متری چهارم ،حسینیه موسی ابن جعفر برگزار خواهد شد .
حضور دوستان تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود .

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 11:31 | لینک  | 

بابک میابی نژاد

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 14:16 | لینک  | 

با یک وقفه دوری از شما به علت مشکلات موجود در بلاگفا بار دیگر در خدمتتان هستیم . 

در جهت غنای آرشیومان در زمینه های ذیل به یاری شما نیازمندیم :

  1. نوشته ها و مطالب  ارزشمند جهت استفاده در سایت 
  2. کلیپ یا فیلم کوتاه در مورد مسایل مرتبط با آهن شهر جهت استفاده در همایش ها 
  3. عکس ها تاریخی ، فرهنگی یا پرسنل شاغل و بازنشسته سنگ آهن جهت استفاده در همایشها 
  4. اعلام توانمندی های هنری فرهنگی خود جهت مشارکت در همایش ها از قبیل : موسیقی ، تئاتر ، نقاشی ، مجری گری و ...  
نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 12:48 | لینک  | 

 

معلم عزیز ، استاد بزرگوار، تو را به چه مانند کنم . دل دریاییت لبریز از آرامش است همچون

کوه استوار از حوادث روزگار ایستاده ای و همچون ابر، باران پر شکوه معرفت بر چمن های

دشت دانش آموختگی فرو می ریزی . خورشید نگاهت گرمابخش وجود ما وحرارت کلبه ی

سرد یأس و ناامیدی و ارمغان شور و شعف است . غنچه ی تبسمی که از گلستان لبهای

تو می روید، طراوت لحظه های ابهام و زیبا یی بخش خانه ی وجود ماست . کلام روح بخش

و دلنشین تو موسیقی دلنوازی است که بر گوش جان می نشیند و اهنگ زندگی را به

شور در می آورد. روانی به لطافت گلبرگهای ارغوان داری که از احساس و شور و شعف لبریز

است . دستهای روشنت سپیدی خود را از گل بوسه های گچ گرفته و شمع وجودت از

نیروی ایمان و انسانیت شعله ور است . سرخی شفق ، تابش آفتاب ، نغمه ی بلبلان ،

صفای بستان ، آبی دریاها ، همه و همه را می توان در تو خلاصه نمود . معنای کلام امید

بخش تو همچون نسیم صبحگاهان نشاط بخش روح خسته ماست . علم آموزی و صبر

ایمان را از پیامبران به ارث برده ای و به حقیقت وارث زیبایی ها بر گستره ی گیتی

هستی . قدوم سبز تو سبزینه ی کوچه باغ های زندگی و صفا بخش خاطر پر دغدغه ی

ماست . طپش قلب تو آهنگ خوش هستی و جوشش نشاط در غزل شیوای زندگی

است . تو روشنایی بخش تاریکی جان هستی و ظلمت اندیشه را نور می بخشی . ‹‹ و ما

یستوی الاعمی والبصیر . و لا الظلمات ولا النور ›› وهرگز کافر تاریک جان کور اندیش با مومن

اندیشمند خوش بینش یکسان نیست وهیچ ظلمت با نور یکسان نخواهد بود . چگونه

سپاس گویم مهربانی ولطف تو را که سرشار از عشق ویقین است . چگونه سپاس گویم

تأثیر علم آموزی تو را که چراغ روشن هدایت را بر کلبه ی محقر وجودم فروزان ساخته

است . آری در مقابل این همه عظمت و شکوه تو مرا نه توان سپاس است ونه کلام وصف .

تنها پروانه ی جانم بر گرد شمع وجودت ، عاشقانه چنین می سراید : معلم کیمیای جسم

و جان است ... مــعلم رهنمای گمرهان است.... شـده حک بر فراز قله ی عشق .... معلم

وارث پیغــــمبران است

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 22:41 | لینک  | 

بچه که بودم ...

هروقت زمین می خوردم مادرم زودتر ازمن آخ می گفت وبیشتر ازمن گریه میکرد انگار بیشتر ازمن درد میکشید اما پدرم دستم را می گرفت تامن اززمین بلند شوم وخیلی جدی میگفت : بلندشو مرد که گریه نمیکنه ومن فکر میکردم حالا که پدرم برای من گریه نمیکنه پس مادرم مهربانتره

بچه که بودم ...

هروقت باتوپ شیشه همسایه را میشکستم مادرم درمقابل شکایت همسایه ها سپر میشد ومن پشت چادرش پنهان می شدم اما پدرم خسارت شیشه را میداد و میگفت :خسارت شیشه را ازپول تو جیبی ات کم میکنم ولی یادش میرفت شاید هم می بخشید و من فکرمیکردم مادرم مهربانتره

بچه که بودم ...

روز عروسی خواهرم ؛مادرم گریه میکردچون خواهرم داشت ازما دورمیشد اما پدرم وسط

میدان شانه هاش راتکان می داد ورقص مردونه میکرد،انگارهیچ غمی نداشت ومن فکرمیکردم، حالا که پدرم غصه دوری خواهرم را نمی خوره پس مادرم مهربانتره

بچه که بودم ...

هروقت می خواستم اسباب بازی هام را ازبالای کمد بردارم مادرم آنها را بهم میداد ،اما پدرم خم میشد تامن روی  شانه هاش بشینم تا بتوانم اسباب بازی هارا خودم بردارم .من روی شانه های پدرم  به همه خواسته ها وآرزوهام دست نیافتنیم می رسیدم .

آن بالا روی شانه های  پدرم همه دنیا را زیر پام میدیدم شانه های پدر من بلندترین کوه دنیاست. اما بازم فکر میکردم مادرم مهربانتره

بچه که بودم ...

پدرم خیلی بیشترازنیازم برام لوازم التحریرمیخرید ومیگفت:(من بخاطر نداشتن دفترومداد

نتونستم درس بخونم ،نمی خوام توهم مثل من باشی ). آخه پدرم (پدر)نداشت تا براش دفترو مداد بخره

بچه که بودم ...

پدرم سال نو تا وقتی برای تک تک اعضاء خانواده لباس نو نمی خرید برای خودش خرید نمی کرد

بچه که بودم ...

همیشه من زمین میخوردم و پدرم بلندم میکرد من خراب میکردم وپدرم درست میکرد من اشتباه میکردم وپدرم تاوان میداد،پدرم خم می شد تامن قدبکشم ،پدرم ازهمه آرزوهاش می گذشت تامن به آرزو هام برسم...

پدر من هیچ وقت تو هیچ المپیکی شرکت نکرده هیچ مدالی هم به گردنش نیست اما برای من همیشه یک قهرمانه

بچه که بودم ...

نه دیگه ... بچه نیستم  زیرسایه پدرم بزرگ شدم ،مرد شدم ،پدرشدم

پدر که شدم ...

یک روز پسرم زمین خورد،ازدرد به خودش میپیچید،گریه میکرد،انگار دنیا پیش چشمام تیره تارشد میخواستم زمین وزمان رابهم بدوزم ،من هم درد کشیدم انگار من زودترازپسرم زمین خوردم پسرم به من نگاه میکرد باید کمکش میکردم باید تکیه گاهش میشدم باید قوی می بودم جلو رفتم سینه ام دادم جلو صدام وصاف کردم وگفتم :بلندشو مردکه گریه نمیکنه بعد رفتم ویک گوشه ای ...

صداش ودرنیارید به روشون نیارید اما فکر میکنم مردها هم گریه میکنند

مردها هم گریه میکنند شاید حتی وقتی دارند میرقصند،ازکجا میدانید لرزش شانه هاشون

برای چیه ؟

روزتان مبارک پدرهایی که گریه کردن ها وغصه خوردن ها وپیرشدن ها وشکست هاتان را حتی از خوتان هم پنهان میکردید

رضا جعفرزاده

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 14:18 | لینک  | 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 12:46 | لینک  | 

ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟ گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود، کوزه برداشتم…

به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم.

برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت: الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان

آنیا میابی نژاد

 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 11:15 | لینک  | 

خانواده های محترم همتی و آهنشهریان عزیز

از شنیدن خبر فوت منوچهر عزیز بسیار متاثر شدیم ما این واقعه دردناک را خدمت شما و بستگان و کلیه  آهنشهریان تسلیت عرض می نماییم.

واز درگاه خداوند متعال برای بازماندگان صبر و شکیبائی مسالت داریم .

با تشکر از اطلاع رسانی آقایان محمود اشرفی و امید فتوحی نژاد

 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 21:37 | لینک  |