بچه که بودم ...

هروقت زمین می خوردم مادرم زودتر ازمن آخ می گفت وبیشتر ازمن گریه میکرد انگار بیشتر ازمن درد میکشید اما پدرم دستم را می گرفت تامن اززمین بلند شوم وخیلی جدی میگفت : بلندشو مرد که گریه نمیکنه ومن فکر میکردم حالا که پدرم برای من گریه نمیکنه پس مادرم مهربانتره

بچه که بودم ...

هروقت باتوپ شیشه همسایه را میشکستم مادرم درمقابل شکایت همسایه ها سپر میشد ومن پشت چادرش پنهان می شدم اما پدرم خسارت شیشه را میداد و میگفت :خسارت شیشه را ازپول تو جیبی ات کم میکنم ولی یادش میرفت شاید هم می بخشید و من فکرمیکردم مادرم مهربانتره

بچه که بودم ...

روز عروسی خواهرم ؛مادرم گریه میکردچون خواهرم داشت ازما دورمیشد اما پدرم وسط

میدان شانه هاش راتکان می داد ورقص مردونه میکرد،انگارهیچ غمی نداشت ومن فکرمیکردم، حالا که پدرم غصه دوری خواهرم را نمی خوره پس مادرم مهربانتره

بچه که بودم ...

هروقت می خواستم اسباب بازی هام را ازبالای کمد بردارم مادرم آنها را بهم میداد ،اما پدرم خم میشد تامن روی  شانه هاش بشینم تا بتوانم اسباب بازی هارا خودم بردارم .من روی شانه های پدرم  به همه خواسته ها وآرزوهام دست نیافتنیم می رسیدم .

آن بالا روی شانه های  پدرم همه دنیا را زیر پام میدیدم شانه های پدر من بلندترین کوه دنیاست. اما بازم فکر میکردم مادرم مهربانتره

بچه که بودم ...

پدرم خیلی بیشترازنیازم برام لوازم التحریرمیخرید ومیگفت:(من بخاطر نداشتن دفترومداد

نتونستم درس بخونم ،نمی خوام توهم مثل من باشی ). آخه پدرم (پدر)نداشت تا براش دفترو مداد بخره

بچه که بودم ...

پدرم سال نو تا وقتی برای تک تک اعضاء خانواده لباس نو نمی خرید برای خودش خرید نمی کرد

بچه که بودم ...

همیشه من زمین میخوردم و پدرم بلندم میکرد من خراب میکردم وپدرم درست میکرد من اشتباه میکردم وپدرم تاوان میداد،پدرم خم می شد تامن قدبکشم ،پدرم ازهمه آرزوهاش می گذشت تامن به آرزو هام برسم...

پدر من هیچ وقت تو هیچ المپیکی شرکت نکرده هیچ مدالی هم به گردنش نیست اما برای من همیشه یک قهرمانه

بچه که بودم ...

نه دیگه ... بچه نیستم  زیرسایه پدرم بزرگ شدم ،مرد شدم ،پدرشدم

پدر که شدم ...

یک روز پسرم زمین خورد،ازدرد به خودش میپیچید،گریه میکرد،انگار دنیا پیش چشمام تیره تارشد میخواستم زمین وزمان رابهم بدوزم ،من هم درد کشیدم انگار من زودترازپسرم زمین خوردم پسرم به من نگاه میکرد باید کمکش میکردم باید تکیه گاهش میشدم باید قوی می بودم جلو رفتم سینه ام دادم جلو صدام وصاف کردم وگفتم :بلندشو مردکه گریه نمیکنه بعد رفتم ویک گوشه ای ...

صداش ودرنیارید به روشون نیارید اما فکر میکنم مردها هم گریه میکنند

مردها هم گریه میکنند شاید حتی وقتی دارند میرقصند،ازکجا میدانید لرزش شانه هاشون

برای چیه ؟

روزتان مبارک پدرهایی که گریه کردن ها وغصه خوردن ها وپیرشدن ها وشکست هاتان را حتی از خوتان هم پنهان میکردید

رضا جعفرزاده

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 14:18 | لینک  | 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 12:46 | لینک  | 

ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟ گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود، کوزه برداشتم…

به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم.

برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت: الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان

آنیا میابی نژاد

 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 11:15 | لینک  | 

خانواده های محترم همتی و آهنشهریان عزیز

از شنیدن خبر فوت منوچهر عزیز بسیار متاثر شدیم ما این واقعه دردناک را خدمت شما و بستگان و کلیه  آهنشهریان تسلیت عرض می نماییم.

واز درگاه خداوند متعال برای بازماندگان صبر و شکیبائی مسالت داریم .

با تشکر از اطلاع رسانی آقایان محمود اشرفی و امید فتوحی نژاد

 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 21:37 | لینک  | 

متاسفانه دقايقي پبش مطلع شديم خانم بي بي زهرا مسلمي همسر مرحوم حاج سيد محمود پورحسيني و مادر دوست خوبمان آقاي سيدعباس پورحسيني دارفاني را وداع گفته اند . ضمن تسليت به ايشان و ساير وابستگان آن مرحومه براي آن تازه سفر كرده از درگاه پروردگار يكتا رحمت و آرامش مسالت مي نماييم . 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 10:34 | لینک  | 

ساخت ماکت دو اثر تاریخی شهر سریزد توسط جناب آقای یغمایی دبیر هنرمند و فراموش نشدنی مدارس آهن شهر در سالهای گذشته و نمایش آن در روزهای 23 و 24 اسفند سال جاری در نمایشگاه سمپاد استان یزد با استقبال بسیار خوب مسئولین و بازدیدکنندگان مواجه گردید . بدون شک دوستانی که افتخار حضور در یکی از کلاسهای حرفه وفن این دبیر هنرمند را داشته باشند زحمات و خلاقیتهای ایشان را حتما بخاطر دارند .

استاد یغمایی پيش از اين نیز خدمات قابل توجهي را در موزه علوم طبيعي يزد ارائه كرده است . او با دستان هنرمندش ماكت اين دو آثار تاريخي روستاي سريزد را بر اساس مطالعات و بازديدهاي ميداني ارائه كرده است و با ارائه این اثر نگاه و توجه مسئولان را به بازسازي و حفظ اين آثار تاريخي جلب نموده است . 

 

 

 

 با آرزوی موفقیت برای جناب آقای یغمایی دبیر گرانقدرمان . 

 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 11:8 | لینک  | 

گل های بهشت سایبانت مادر

یک دسته ستاره ارمغانت مادر

دیگر چه کسی چشم به راهم باشد

قربان نگاه مهربانت مادر

جناب آقای مهندس محمد رفیعی و سرکار خانم خانم جان رفیعی آموزگار محترم فرزندان آهنشهر در مدارس ابتدایی ابتدایی

از شنیدن خبر فوت مادر بزرگوارتان مرحومه مغفوره عشرت احمدی  همسر محترم شاه میرزا رفیعی جوزمکه یکسال در مقابل بیماری سرطان مبارزه و جان به جان آفرین تسلیم نمودند بسیار متاثر شدیم.

خداوند متعال روح پاکش را با سرورش فاطمه زهراء محشور نماید و به بازماندگان صبر جزیل عنایت فرماید.

لازم بذکر است مراسم خاکسپاری و ختم ایشان در شهرستان جوزم  برگزار میگردد.

 

 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 21:55 | لینک  | 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 13:27 | لینک  | 

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 9:47 | لینک  | 

* اگر دنیا بر عکس بود آدما عاشق نمی شدند ، عاشقا آدم می شدند 
* سال ها گذشت و گذشت ... وکسی ندید انسان با قاشق چای خوری چای بنوشه .
* نگرانی ، مشکلات فردا را دور نمی کند ، بلکه آرامش امروز را به هم مزند .
* حلقه ازدواج باید در فکر انسان باشد نه در انگشت دست انسان .
* در انتخاب واحد زندگی ، صداقت پیش نیاز همه درس هاست 
* ازدواج چیز جالبیه ، مثل ارتش می مونه با وجود اینکه خیلی ها ناراضی اند اما باز هم داوطلب داره 
* هر وقت رفتید دکتر ازتون پرسید : کجاتون درد میکنه بهش راست نگید چون دقیقاً همون جا را فشار می دهد .
*تبلیغ یک پزشک جراحی زیبایی : لولو تحویل می گیریم هلو تحویل می دهیم .
* یکی از سخترین کارها در ایران این که : وقتی داری رد میشی و در یک خونه بازه ، داخلشو نگاه نکنی .
* با سلام خدمت عمو زنجیر باف : شما که زحمت کشیدید زنجیر منو بافتید چرا دیگه پشت کوه انداختید ؟ 
* چرا دیوار چین جزء عجایب هفتگانه است ؟ چون تنها محصولی که بیش از دو هفته دوام آورده 
* نقشی که فلفل در تربیت بعضی بچه های ایرانی داشته ، تعلیمات اجتماعی نداشته 
* این را بدون که بدون من هوا سرده : الان گرمی نمی فهمی 
* یک دوره ای بزرگ ترین خلاف مدارس ، داشتن حل المسائل بود ، از اختلاس هم جرمش بیشتر بود .
* فقط حرفهای استاد ریاضی حرف حساب بود.
* قدیما روی عیدی فک وفامیل حساب باز می کردیم ، امروزه خیلی هنر کنند ماچمون می کنند .
* نفهمی ، دردی است که فرد را نمی گشه ، اطرافیان رو دق مرگ میکنه .
* قابل توجه آقایان : وقتی یک خانم نظر شما را می پرسه در واقع نمی خواد نظرتون رو بدونه فقط می خواد نظر خودشو با صدای مردونه بشنوه !!
* اگر بجای دایناسورها پشه ها منقرض می شدند رندگی زیباتر بود 
* بعضی ها با آن که خیاط نیستند اما خوب وصله هائی به آدما می چسبانند .
* از مزیت های پسر بودن : هرچه دلت خواست میتونی گریه کنی آخر کار هم دستهاتو محکم بمالی به چشمات ، هیچیت نمیشه « نه سایه چشمات به هم میخوره نه ریملت پخش میشه »

عباس اوليايي

نوشته شده توسط سایت آهنشهر در ساعت 18:14 | لینک  |